منبع
صلاحالدين مختار در باره علت تشكيل اين فرقه مىنويسد:
ملك عبدالعزيز آل سعود، چون ديد كه قوم او در بيابانپراكندهاند و خيلى زود گرد فتنه و فساد مىگردند و آشوب بپامىكنند به اين فكر افتاد به وسيلهاى ميان اين قبائل جاهل وفتنهگر، اتحاد و هماهنگى ايجاد كند و براى عملى ساختن منظورخود، فكر كرد هيچ عاملى بهتر و موثرتر از تمسك به دين و نشراحكام دينى و اقامه حدود در ميان قبائل بدوى نيست.
ابن سعود براى اجراى نظر خود، از عالم نجد، شيخ عبدالله بنمحمد بن عبداللطيف، خواست كه كتابهايى به زبان ساده، بهطورىكه بدويها بفهمند و بپذيرند، براساس مذهب حنبلى تاليف كند ودر بين همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنين عدهاى ازشاگردان شيخ عبدالله را به عنوان خطيب و راهنما به ميان قبائلفرستاد و ايشان تعاليم دينى را ساده و روشن براى بدويها تشريحمىكردند كه از اعماق قلب آنها را حفظ مىنمودند به اين ترتيبيك عاطفه دينى در بين بدويان به وجود آمد و از مجموع ايناقدامات، فرقه اخوان پديدار گشت.
اين تدابير در زمانى به كار رفت كه خود بدويان از كثرتخونريزى ميان آل سعود و آل رشيد به تنگ آمده و در صدد بودند خود را از آن حال رها سازند و زندگى تازهاى پيدا كنند.
بنابراين آنان تشنه تعاليم مزبور بودند، تعاليمى كه ايشان رااز خونريزى منع مىكرد و به عدالت و آرامش دعوت مىكرد. تعاليممزبور در جسم بدوى نيز تاثير كرد. او كه در بدترين حالات توحشو بربريتبه سر مىبرد و هر شش ماه يا يك سال هم تن خود را باآب نمىشست، اكنون به امر نظافت و پاكى تن سخت توجه داشت تا بهحديث: «النظافه من الايمان» عمل كرده باشد.
بدوى كه زندگيش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پايهگذارى شدهبود، اينك همواره اين دعا بر زبان او جارى بود كه «اللهماغننا بحلالك عن حرامك» در نتيجه تدبير مذكور امنيت كمنظيرىبه وجود آمد كه اگر كسى در راه خود يا در صحرا، پول نقد يا هرچيز ديگرى را ببيند فورى به حاكم اطلاع مىداد .
منبع
حافظ وهبه درباره «اخوان» مىنويسد:
«هرگاه در حدود عراق يا شرق اردن يا كويت نام اخوان بردهشود، ترس بر دلها مستولى مىگردد، و همه به قلعهها و در پشتبرجها و باروها پناه مىبرند. اين قاصدان ترس و ناراحتى در بلادچه كسانى هستند؟
در سالهاى اخير، اخوان به اعراب باديهنشين گفته شد كهخانهبدوشى را ترك كردند و در محلهاى معينى سكنى گزيدند و براى سكونتخانههاى گلين ساختند كه به آنها «هجره» گفته مىشديعنى اين كه از زندگى زشتسابق دورى جسته و به زندگى خوب بعدىپرداختند. اين خانههاى گلى به جاى چادر و خيمه، نخستين بار درسال 1330 هجرى بنا شد و ساكنان آنها آميختهاى از چند قبيلهبودند، اعراب، زندگى قبلى را جاهليت و زندگى جديد را، اسلامناميدند» .
منبع
درباره فيلبى (عبدالله) پيدايش جمعيت اخوان نوشته است:
«كوششهاى كسانى كه از طرف ابن سعود براى ارشاد قبائل به ميانآنها رفته بودند در سال 1912 (1331هـ.ق) به ثمر رسيد، در اينسال گروهى از قبيلههاى حرب و مطير در ناحيه حرما(از توابعنجد) گرد آمدند. اين جماعت كه شماره آنها در بدو امر به پنجاهتن مىرسيد مقرر داشتند كه به نام شناخته شوند و محل اقامتخودرا در محلى كه در سر راه كويتبه قصيم بود، قرار دادند بهتدريج بر جمع آنان افزوده شد و سپاهى كه بر مبناى دين استواربود به وجود آمد».
ابن سعود كه هدفش از تشكيل جمعيت مزبور به وجود آوردن سپاهىمتعصب و بىباك و صبور بود، همه تسهيلات لازم را از مال و حبوب و وسائل كشاورزى و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگى براى دفاع ازدين، در اختيارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت ميان قبائل وراهزنى و استعمال دود و زندگى مرفه و خوب را حرام كردند وعمده اهتمام آنها ذخيرهاندوزى براى آخرت بود. آنان جز خود، همهمردم، حتى تمام فرقههاى ديگر اسلامى را مشرك و بتپرستمىخواندند.
هنوز سال 1912 به پايان نرسيده بود كه ابن سعود خود را در راس سپاهى محلى و داوطلب ديد كه از بدويهاى شهرى شده تشكيليافته بود، سپاهى كه تا پاى جان، در راه او مىجنگيدند اماسپاهى نامنظم كه تابع هيچ نظم و قاعدهاى نبود. هنگام جنگ اين سپاه نيز همراه سپاهيان منظم و تعليمديده حركت مىكردند، ليكناز آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.
اخوان تا پانزده سال به همين حال باقى بودند و از آن پس، ثروتو آسايش، غرور در ايشان كرد به حدى كه همه پيروزيهاى ابن سعودرا نتيجه كوششهاى خود مىدانستند .
منبع
گرچه اصل فكر تاسيس جمعيت اخوان از ناحيه قاضى رياض عبداللهبن محمدبن عبداللطيف از آلالشيخ و قاضى احساء شيخ عيسى وعبدالكريم مغربى بود، ولى علماى وهابى شور و شوقى در پشتيبانىاز اين اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانهاى كه داشت،نشان ندادند ولى جلب پشتيبانى آنان براى موفقيت طرح مذكورضرورى بود زيرا نفوذ خود را در ميان اهالى منطقه گسترده بودندو در راس روحانيت عربستان، اعقاب مستقيم محمد بن عبدالوهابقرار داشتند كه طبقه ممتاز شيوخ را تشكيل مىدادند.
عبدالعزيز ناچار شد به علماء ضمانت هايى بدهد. وى تعهد كرد كه خود مبلغ افكار وهابى شود و هدف از تاسيس «اخوان» تبليغوهابيتباشد. مذهبيهاى وهابى بدين ترتيب به اين كار رضايتدادند و دستگاه تبليغاتى خود را به حركت انداختند تا در سراسر سرزمينهاى تابع عبدالعزيز اعلام كنند و تبليغ نمايند كه قوانينالهى ايجاب مىكند كه وفادارى به امير كل منطقه مقدم بروفاداريهاى طايفهاى و قوم و قبيلهاى باشد.
«اخوان» مىگفتند كه اگر كمك آنان نبود ابن سعود هرگزنمىتوانست حجاز را فتح كند و همان امير رياض باقى مانده بود.
آنان به خود مغرور بودند و كمكم معتقد شدند به اين كه مبادى وتعاليم دينى همان است كه آنها فراگرفتهاند و هرچه جز اين است،ضلالت مىباشد از اينروى به غير از خود و از جمله به شهرنشيناننجد، با بدگمانى نگاه مىكردند و حتى به ابن سعود هم بدگمانشده بودند و اعتقاد داشتند كه عمامه به سرگذاشتن سنت است ولىعقال به سر بستن بدعت زشتى است و بعضى از ايشان در اين بارهآنقدر غلو كردند كه گفتند عقال لباس كفار است و كسى كه عقالمىبندد بايد از او دورى جست.
بسيارى از آنان معتقد بودند كه هركس چادرنشينى را ترك نكندهرقدر هم در دين قوى باشد، بازهم مسلمان نيستبدين جهت به باديهنشينان سلام نمىكردند و جواب سلامشان را نمىدادند و از ذبيحه آنها نمىخوردند. و نيز معتقد بودند كه شهرنشينان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و اين كه اين امر از سوى خدابه ايشان القاء شده و بنابراين سخن هيچكس را در مورد منع ازجنگ نمىپذيرفتند. جمعى از اخوان به سلطان عبدالعزيز ايرادگرفتند كه باكفار دوستى مىكند و در دين سهلانگارى مىنمايد.
جامه بلند به تن مىكند و شارب خود را كوتاه نمىكند و عقال بهسر مىبندد. خلاصه اين كه فرقه اخوان هرچه را مطابق ميلشاننمىديدند، حرام مىدانستند و با آن مبارزه مىكردند.
سيد ابراهيم رفاعى مىنويسد :
جمعيت اخوان، گروهى از عوامالناسند و آنطور كه به من رسيدهاست، كسى از آنها كه قادر به قرائت قرآن نيست، به قارى قرآنمىگويد: تو قرآن بخوان و من آن را براى تو تفسير مىكنم .
منبع
گويند: اين روح سركش و اين تعصبات ناپسند، نتيجه تلقينات غلطىبود كه از ناحيه كسانى از شاگردان شيخ عبدالله مزبور كه براىراهنمائى بدويان رفته بودند، به آنان القاء شده بود .
منبع
حافظ وهبه در اين مورد گويد:
كه سال 1335هـ.ق را بايد سختترينسالها در تاريخ نجد، به حساب آورد زيرا در اين سال نزديك بودكه يك فتنه داخلى در اين سرزمين برپا شود و جنگ سختى ميانفرقه اخوان و حكومت سعودى و مردم شهرنشين رخ دهد.
ابن سعود براى جلوگيرى از خطرى كه نجد را تهديد مىكرد، جمعىاز طلاب علوم دينى را به سوى اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچهفرستاده شدگان قبلى فاسد كرده بودند، بكوشند، ضمنا دست مبلغينقبلى كه تخم جهالت و گمراهى را كاشته بودند، از كارى كه بهعهده داشتند، كوتاه شد و از سكونت در «هجره» (خانههاى گلى) منع گرديدند.
اين تدبير اگرچه بسيار سودمند واقع شد، ولى نتوانست آنچه را در اذهان اخوان جايگير شده بود، به كلى از ميان بردارد و اگر از شمشير و سطوت سلطان عبدالعزيز بيمناك نبودند، هرج و مرج،شبه جزيره عربستان را فرا مىگرفت .
منبع
حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان مىنويسد:
اخوان از مرگ نمىترسند و براى نيل به شهادت (مطابق عقيده خود) و رفتن به سوى خدا، به مرگ رو مىآورند، مادر وقتى بافرزند خويش وداع مىكند و مىگويد: خداوند ما و تو را در بهشتگرد يكديگر برآرد. هنگام حمله و هجوم; شعارشان
«اياك نعبد واياك نستعين» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضى از جنگهاى ايشانبودم و ديدم كه چگونه خود را به مرگ مىسپارند و دستهدسته بهطرف دشمن پيش مىروند و هيچيك جز شكستن و كشتن سپاه دشمنانديشهاى ندارد.
در دل عموم اخوان ذرهاى رحم و شفقت وجود ندارد، هيچكس ازدستشان رها نمىشود.
هركجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، درحملههاى مكرر به عراق و كويت و شرق اردن معلوم شد. با اين كهامامشان ابن سعود، آنان را از اين جنگها نهى مىكرد و همواره دستور مىداد كه رفق و مدارا بكار برند و مردم را به قتل نرسانند، علما نيز به ايشان سفارش مىكردند كه اسيران وپناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هيچكس بدهكارنبود.
هرگاه يكى از اخوان كسى را در راه ببيند كه شارب او بلند استوى را به سنت پيغمبر(ص) دعوت مىكند، سپس با دستخود، قسمتزيادى را با مقراض كوتاه مىنمايد و اگر عابر از ميان خانههاىمحل سكوت ايشان بگذرد، منع كردن او از داشتن شارب بلند با شدتعمل و با زور و جبر است، نه از راه نصيحت و با زبان ملايم. وهمچنين اگر جامه كسى را دراز ببينند، زيادى را با مقراضمىبرند با همه اينها و با اين كه فرقه اخوان در مقابل حكومتاز حد خويش تجاوز كردند، ابن سعود از آزار آنان چشم پوشيد وكارهاى ايشان را با صبر و بردبارى تحمل كرد و مىگفت كه مرورزمان اين شدت و تعصب را تخفيف خواهد داد و از حدت آن خواهدكاست .
منبع